پنجشنبه ٣٠  مرداد  ١٣٩٣
مديريت
Hamshahri Magazines Group
  تعرفه هاي آگهي   کافه نویسندگان   اشتراک مجلات href="http://hmg.ir/archive/2-frontpage/181-sub.html
جستجو : 
  گفت و گو    
  چهره ها    
  پيشخوان    
  پرونده    
  ميهمان    
  عکس    
  فيلم    
  پادکست    
کد مطلب:623 | تاريخ: ۱۳۸۹/۶/۱۷ | ساعت:۱۳:۴۰

آزيتا لاچيني
آزيتا لاچيني



آزيتا لاچيني





گفت و گو با آزیتا لاچینی مادری که همه عمرش را مادری کرده است

  داغ‌ها دیده‌ام...

سال 1334 بود که با آقای لاچینی ازدواج کردم و این همراهی و همدلی پنج فرزند دیگر هدیه‌ام کرد.

خاطره علی‌نسب:

دفتر خاطرات ذهنش را ورق زد. همه لحظه‌های عمرش را از بر بود. آلبوم عکس‌های یادگاری‌اش را پیش رو گذاشت و از عزیزانی گفت که تنهایش گذاشتند. تن صدایش پر از وقار است. وقتی از غم‌هایش می‌گوید اثری از بغض در لحنش نمی‌بینی. گویا با گریه میانه خوبی ندارد. اهل ناله کردن نیست. از 11 سالگی‌اش آغاز می‌کند و با عشق نام تک‌تک فرزندانش را می‌برد. به لحظه‌های مرگ عزیزانش که می‌رسد مکث می‌کند. اما باز با نگاهی محکم و صدایی سرشار از امید گفت‌وگو را ادامه می‌دهد. تک‌تک جمله‌هایش به یک معبود ختم می‌شود. با لبخند و امید می‌گوید: «هر چه دارم از خدایم دارم. در لحظه به لحظه زندگی‌ام تنهایم نگذاشت و  با من مهربانی کرد».

 

*ازدواج در 11 سالگی

11 ساله بودم که ازدواج کردم. درست 62 سال پیش. فرزند اولم متولد سال 1330 است. 14سالگی ازدواج کرد. دختری بسیار موقر که امروز چهار فرزند و پنج نوه دارد. در حال حاضر من نوه 43 ساله و نتیجه 21 ساله دارم. بعد از دختر اول صاحب فرزند پسری به نام حبیب شدم که در دو سالگی فوت کرد. همسرم هم در 27 سالگی فوت کرد. 14 ساله بودم که بیوه شدم؛ با یک فرزند که خانواده  شوهرم صلاح دیدند دخترم زیر نظر آنها بزرگ شود.

 

*تجربه دوم و پنج فرزند

سال 1334 بود که با آقای لاچینی ازدواج کردم و این همراهی و همدلی پنج فرزند دیگر هدیه‌ام کرد. چهار پسر و یک دختر. اولین فرزندم در ازدواج دومم متولد سال 1335 بود. پسری به نام محمدعلی. 19 سالگی ازدواج کرد و دختری به نام سارا از این ازدواج متولد شد. محمد علی چندسال پیش به کما رفت و تنهایم گذاشت. نوه‌ام سارا در دانشگاه سوربن فرانسه درس می‌خواند. دومین پسرم محمدرضا متولد سال 1337 بود. در 27 سالگی درست سال 65 فوت کرد و تنهایم گذاشت. پسر سومم محمدمهدی در سال 42 به دنیا آمد و هنوز مجرد است. در آلمان زندگی می‌کند. چندی پیش طی سفری چند روزه به ایران آمد و قرار شد درباره ازدواجش در ایران تصمیمی جدی بگیرد. فرزند چهارمم مریم سال 47 به دنیا آمد. او هم ازدواج کرده است و در حال حاضر در کیش زندگی می‌کند. فرزند پنجمم محمود متولد سال 56 است و هم‌اکنون با هم زندگی می‌کنیم. محمود هم هنوز مجرد است.

 

*همراه سوم و غمی دیگر

بعد از اینکه آقای لاچینی هم تنهایم گذاشت با فیروز بهجت نصیری ازدواج کردم که او هم تنهایم گذاشت. سرطان کبد داشت و بیشتر روزهایمان در بیمارستان می‌گذشت. روحش شاد. همیشه روی صحنه تئاتر حضورش را تحسین می‌کردم. به هر حال همه چیز دست به دست هم داد تا من بمانم و داغ رفتن تک ‌تک عزیزانم را بچشم. شاید این هم نوعی امتحان بود.

 

*داغ‌های مادری

اولین داغم را در 14سالگی دیدم. فوت فرزند دو ساله و همسر اولم خیلی سخت بود. چه کسی می‌تواند درک کند در 14سالگی بیوه شوی. خجالت می‌کشیدم پیش پدر و مادرم گریه کنم. به یاد دارم شب‌ها های‌های می‌زدم زیر گریه. چقدر سخت بود.

20ساله بودم که محمدرضا به دنیا آمد. سالی که او فوت کرد من 46ساله شدم و محمدرضا 27ساله شد. نفهمیدم چه بلایی سرم آمد. فقط به یاد دارم که 50روز به دیوار تکیه دادم و زار زدم. تکه جانم چه شد؟ آن روزها من در ایران نبودم. محمدعلی همراه با عروسم در فرانسه زندگی می‌کردند. دکترها به من گفتند سرطان دارم. پسرم اصرار می‌کرد که برای معالجه به فرانسه سفر کنم. به فرانسه رفتم و به همراه عروسم به آلمان سفر کردیم تا برادر او به معالجه‌ام بپردازد. دکترها گفتند چیزی نیست و سرطان را تکذیب کردند. شاید این قضیه سرطان هم حکمتی بود تا خبر فوت پسرم را در غربت بشنوم. محمدرضا در ایتالیا مهندسی برق خوانده بود و در رفسنجان پروژه برقی داشت که آن را پیگیری می‌کرد. من به خاطر سرطانم به فرانسه و بعد به آلمان رفتم،  وقتی برگشتم که دیدم جسد فرزندم در فریزر بیمارستان تهران کلینیک است.

 

*بازگشت دوباره

سعی کردم دوباره به زندگی‌ام برگردم. دعا کردم. راز و نیاز. خداوند کمکم کرد پس از مرگ فرزند دو ساله و همسرم، مرگ جوان 27ساله‌ام را هم تقدیر بدانم و فقط برای آرامش روحش دست به دعا بلند کنم. از کسی انتظار ندارم درکم کند چون اصلا دوست ندارم کسی چون من داغ فرزند ببیند. برای خودم از خدایم آرامش خواستم. روزی شنیدم خانمی که پسر ژیمناستیک‌کارش را از دست داده بود با مشت به در خانه‌ام می‌کوبید و با صدای بلند می‌گفت: چه کردی که در مقابل مرگ جوانت آرام گرفتی. آن روز من خانه نبودم و همسایه‌ها قضیه را برایم تعریف کردند. رفتم و دلداری‌اش دادم. آن‌قدر با او صحبت کردم و با هم راز و نیاز کردیم که وقتی چهلم پسرش رسید آرام بود. خودم هم آرام‌تر شده بودم.

 

*کمای چهار ساله کمرشکن

با جان و دل خودم را ساختم که یک بار دیگر پسرم محمدعلی بر سر تزریق یک آمپول انسولین به کما رفت. ساعت 21 بود که به خانه رسیدیم و دیدیم کاری از دستمان برنمی‌آید. در وضعیت بدی بود. محمدعلی هم چهار سال در کما ماند. خانه‌ای روبه‌روی بیمارستانش گرفتم و تمام وسایل بهداشتی و بیمارستانی را خریدم و خانه را ایزوله کردم. درست روبه‌روی بیمارستان جم خانه گرفتم تا دکترها اذیت نشوند و به راحتی بتوانند به او برسند. ریه‌اش هم مشکل داشت و گهگاه تنگی نفسش بیشتر اذیتش می‌کرد. امانتی خدا بود باید برایش کم نمی‌گذاشتم. این هم سومین فرزندم بود که پس از چهار سال کمای کمرشکن و چهار سال تلاش برای تک‌تک نفس‌هایش از دستش دادم. هر کاری که از دستم برمی‌آمد برایش کردم.

 

*مسؤولیت مادری

این بار شاید پخته‌تر شده بودم و تمام سعی‌ام را کردم تا خودم را آزار ندهم. خود خدا هدیه‌ای داده بود و خودش هم گرفت. من باید مادری می‌کردم. من باید امانتداری می‌کردم. مسؤولیت گردنم بود. باید برایشان کم نمی‌گذاشتم. خدا را شکر پیش وجدانم ناراحت نیستم. از خدا خواستم بهترین مادر برایشان باشم. باید از آنها پرسید که چه جور مادری بودم؟ نمی‌گویم خوب بودم، اما هر کاری که از دستم برمی‌آمد کردم. مادری سخت‌ترین مسؤولیت دنیاست. به سادگی نباید از کنار این مسؤولیت گذشت. خدا هر کس را به گونه‌ای می‌سنجد. شاید مرگ عزیزانم هم آزمایشی بود که من باید پس می‌دادم.

 

*دعای مادرم

گاهی مادرم را به یاد می‌آورم. آن‌قدر با مادم صمیمی بودم که شاید کسی باورش نشود. به من دلبسته بود نه وابسته. کمی ناخوش احوال بود. در اکثر اوقات خانه فرزندان دیگرش هم سر می‌زد. اما به محض اینکه حالش بد می‌شد و یا دلتنگ می‌شد، به من زنگ می‌زد و من می‌رفتم دنبالش. بارها و بارها دکترها از او قطع امید کردند ولی من با سماجت تمام می‌گفتم من پرستارش می‌شوم. گاهی داد می‌زد، گریه می‌کرد و من به او می‌گفتم من پرستارت هستم. دکترش می‌گفت تو می‌دانی که روزهای آخر عمر مادرت است و باز با امید هر نیم‌ساعت به او نوشیدنی می‌دهی تا ویتامین بدنش کم نشود؟ یکی از روزها مادر خانه برادرم بود. به بیمارستان رفته بودند تا اکسیژن خونش را چک کنند. به من خبر دادند که حالش نامساعد است. سرکار بودم ناخواسته مجبور شدم فردا صبح خودم را به مادر برسانم. همیشه دعایم می‌کرد و می‌گفت: خدا پسرت را بیامرزد. خدا سالم نگه‌ات دارد. شاید دعاهای اوست که امروز من با آرامش زنده‌ام. مادرم را در سن 83‌سالگی از دست دادم.

 

*احترام مادری

امروز که یاد  گذشته‌ها می‌افتم یادم می‌آید وقتی مادر در مراقبت‌های ویژه بود و پسرم محمدعلی و دخترش سارا برای دیدن او آمده بودند، پسر و نوه‌ام را به نام کوچک صدا زد و بعد به کما رفت. در ICU بالای سرش بودم. برادرم با لحنی پر از غم گفت: «خواهر، نفت چراغ دیگر تمام شد.» اما من باز امید داشتم که بماند. بماند تا خوبی‌هایش را جبران کنم. احترام مادرم را خیلی داشتم و عاشقانه از او پرستاری می‌کردم. با اطمینان می‌گویم دعای خیر اوست که امروز پشتیبان من است.

امروز سنگینی بیماری محمدعلی و چهار سال انتظار برای بهبود و در نتیجه مرگش فشار عصبی زیادی به من وارد کرد. به خاطر همین فشار عصبی، قسمت پایین بدنم خیلی سخت کار می‌کند. اما باز هم خدا را شکر می‌کنم. با راز و نیاز زنده‌ام. قبل از مصاحبه با شما هم داشتم سخنرانی آیت‌الله بهجت را گوش می‌دادم. فعلا سر کار نمی‌روم و بازی هم ندارم. گهگاه برای دوبله دعوت می‌شوم. دوبله را دوست دارم. بودن در کنار دوبلورها انرژی‌ام را زیاد می‌کند. روحیه می‌گیرم. در آخر هم باید بگویم در همه حال سعی کردم خدا را از یاد نبرم و عبادت را فراموش نکنم. هر چه دارم از خدا دارم. امیدوارم همه مادرها با یاد خدا غم و غصه‌هایشان را فراموش کنند و امید برای زندگی بگیرند.




  

نام

آدرس ايميل

نظر


ارسال


  



  
مونا:
خسته نباشيد خانم لاچيني دستان توانمندتان را ميبوسم به راستي در همه ي امور هنرمنديد صبر در از دست دادن عزيزان علي الخصوص فرزند هنر است

9
0
پاسخ من به این دیدگاه -    تعداد پاسخ ها